» زندگی نامه و بیوگرافی نظامی به همراه شعر

مهرگان
 
 
 

زندگی نامه و بیوگرافی نظامی به همراه شعر

5 مرداد 1391

به نام خدا

زندگی نامه و بیوگرافی نظامی


حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه واقع در جمهوری آذربایجان کنونی متولد شد اما اصلیت عراقی داشته است. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهره‌ای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار می‌آمده است. مهمترین اثر وی”پنج گنج” یا “خمسه” است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.

از خمسه


روز خوش عمر به شبخوش رسید

خاک به باد آب به آتش رسید

صبح برآمد چه شوی مست خواب

کز سر دیوار گذشت آفتاب

بگذر از این پی که جهانگیریست

حکم جوانی مکن این پیریست

خشک شد آندل که زغم ریش بود

کان نمکش نیست کزین پیش بود

شیفته شد عقل و تبه گشت رای

آبله شد دست و ز من گشت پای

با تو زمین را سر بخشایشست

پای فروکش گه آسایشست

نیست درین پاکی و آلودگی

خوشتر از آسودگی آسودگی

چشمه مهتاب تو سردی گرفت

لاله سیراب تو زردی گرفت

موی به مویت ز حبش تا طراز

تازی و ترک آمده در ترکتاز

پیر دو موئی که شب و روز تست

روز جوانی ادب‌آموز تست

کز تو جوانتر به جهان چند بود

خود نشود پیر درین بند بود

پره گل باد خزانیش برد

آمد پیری و جوانیش برد

غیب جوانی نپذیرفته‌اند

پیری و صد عیب، چنین گفته‌اند

دولت اگر دولت جمشیدیست

موی سپید آیت نومیدیست

موی سپید از اجل آرد پیام

پشت خم از مرگ رساند سلام

ملک جوانی و نکوئی کراست

نیست مرا یارب گوئی کراست

رفت جوانی به تغافل به سر

جای دریغست دریغی بخور

گم شده هر که چو یوسف بود

گم شدنش جای تأسف بود

فارغی از قدر جوانی که چیست

تا نشوی پیر ندانی که چیست

شاهد باغست درخت جوان

پیر شود بشکندش باغبان

گرچه جوانی همه خود آتشست

پیری تلخست و جوانی خوشست

شاخ‌تر از بهر گل نوبرست

هیزم خشک از پی خاکسترست

موی سیه غالیه سر بود

سنگ سیه صیرفی زر بود

عهد جوانی بسر آمد مخسب

شب شد و اینک سحر آمد مخسب

آتش طبع تو چو کافور خورد

مشک ترا طبع چو کافور کرد

چونکه هوا سرد شود یکدو ماه

برف سپید آورد ابر سیاه

گازری از رنگرزی دور نیست

کلبه خورشید و مسیحا یکیست

گازر کاری صفت آب شد

رنگرزی پیشه مهتاب شد

رنگ خرست این کره لاجورد

عیسی ازان رنگرزی پیشه کرد

تا پی ازین رنگی و رومی تراست

داغ جهولی و ظلومی تراست

در کمر کوه ز خوی دو رنگ

پشت بریده است میان پلنگ

تا چو عروسان درخت از قیاس

گاه قصب پوشی و گاهی پلاس

داری از این خوی مخالف بسیچ

گرمی و صد جبه و سردی و هیچ

آن خور و آن پوش چو شیر و پلنگ

کاوری آنرا همه ساله به چنگ

تا شکمی نان و دمی آب هست

کفچه مکن بر سر هر کاسه دست

نان اگر آتش ننشاند ز تو

آب و گیا را که ستاند ز تو

زانکه زنی نان کسان را صلا

به که خوری چون خر عیسی گیا

آتش این خاک خم باد کرد

نان ندهد تا نبرد آب مرد

گر نه درین دخمه زندانیان

بی تبشست آتش روحانیان

گرگ دمی یوسف جانش چراست

شیر دلی گربه خوانش چراست

از پی مشتی جو گندم نمای

دانه دل چون جو و گندم مسای

نانخورش از سینه خود کن چو آب

وز دل خود ساز چو آتش کباب

خاک خور و نان بخیلان مخور

خاک نه‌ای زخم ذلیلان مخور

بر دل و دستت همه خاری بزن

تن مزن و دست به کاری بزن

به که به کاری بکنی دستخوش

تا نشوی پیش کسان دستکش




----------------------------------


چون سپر انداختن آفتاب

گشت زمین را سپر افکن بر آب

گشت جهان از نفسش تنگ‌تر

وز سپر او سپرک رنگ‌تر

با سپر افکندن او لشگرش

تیغ کشیدند به قصد سرش

گاو که خرمهره بدو در کشند

چونکه بیفتد همه خنجر کشند

طفل شب آهیخت چو در دایه دست

زنگله روز فراپاش بست

از پی سودای شب اندیشه ناک

ساخته معجون مفرح ز خاک

خاک شده باد مسیحای او

آب زده آتش سودای او

شربت و رنجور به هم ساخته

خانه سودا شده پرداخته

ریخته رنجور یکی طاس خون

گشته ز سر تا قدم انقاس گون

رنگ درونی شده بیرون نشین

گفته قضا کان من الکافرین

هر نفسی از سر طنازیئی

بازی شب ساخته شب بازیئی

گه قصب ماه گل آمیز کرد

گاه دف زهره درم ریر کرد

من به چنین شب که چراغی نداشت

بلبل آن روضه که باغی نداشت

خون جگر با سخن آمیختم

آتش از آب جگر انگیختم

با سخنم چون سخنی چند رفت

بی کسم اندیشه درین پند رفت

هاتف خلوت به من آواز داد

وام چنان کن که توان باز داد

آب درین آتش پاکت چراست

باد جنیبت کش خاکت چراست

خاک تب آرنده به تابوت بخش

آتش تابنده به یاقوت بخش

تیر میفکن که هدف رای تست

مقرعه کم زن که فرس پای تست

غافل از این بیش نشاید نشست

بر در دل ریزگر آبیت هست

در خم این خم که کبودی خوشست

قصه دل گو که سرودی خوشست

دور شو از راهزنان حواس

راه تو دل داند دل را شناس

عرش روانی که ز تن رسته‌اند

شهپر جبریل به دل بسته‌اند

وانکه عنان از دو جهان تافتست

قوت ز دیواره دل یافتست

دل اگر این مهره آب و گلست

خر هم از اقبال تو صاحبدلست

زنده به جان خود همه حیوان بود

زنده به دل باش که عمر آن بود

دیده و گوش از غرض افزونیند

کارگر پرده بیرونیند

پنبه درآکنده چو گل گوش تو

نرگس چشم آبله هوش تو

نرگس و گل را چه پرستی به باغ

ای ز تو هم نرگس و هم گل به داغ

دیده که آیینه هر ناکسست

آتش او آب جوانی بسست

طبع که باعقل بدلالگیست

منتظر نقد چهل سالگیست

تا به چهل سال که بالغ شود

خرج سفرهاش مبالغ شود

یار کنون بایدت افسون مخوان

درس چهل سالگی اکنون مخوان

دست برآور ز میان چاره جوی

این غم دل را دل غمخواره جوی

غم مخور البته که غمخوار هست

گردن غم بشکن اگر یار هست

بی نفسی را که زبون غمست

یاری یاران مددی محکمست

چون نفسی گرم شود با دو کس

نیست شود صد غم از آن یک نفس

صبح نخستین چو نفس برزند

صبح دوم بانگ بر اختر زند

پیشترین صبح به خواری رسد

گرنه پسین صبح بیاری رسد

از تو نیاید بتوی هیچکار

یار طلب کن که برآید ز یار

گرچه همه مملکتی خوار نیست

یار طلب کن که به از یار نیست

هست ز یاری همه را ناگزیر

خاصه ز یاری که بود دستگیر

این دو سه یاری که تو داری ترند

خشک‌تر از حلقه در بر درند

دست درآویز به فتراک دل

آب تو باشد که شوی خاک دل

چون ملک‌العرش جهان آفرید

مملکت صورت و جان آفرید

داد به ترتیب ادب ریزشی

صورت و جان را به هم آمیزشی

زین دو هم آگوش دل آمد پدید

آن خلفی کو به خلافت رسید

دل که بر او خطبه سلطانیست

اکدش جسمانی و روحانیست

نور ادیمت ز سهیل دلست

صورت و جان هر دو طفیل دلست

چون سخن دل به دماغم رسید

روغن مغزم به چراغم رسید

گوش در این حلقه زبان ساختم

جان هدف هاتف جان ساختم

چرب زبان گشتم از آن فربهی

طبع ز شادی پر و از غم تهی

ریختم از چشمه چشم آب سرد

کاتش دل آب مرا گرم کرد

دست برآوردم از آن دست بند

راه زنان عاجز و من زورمند

در تک آنراه دو منزل شدم

تا به یکی تک به در دل شدم

من سوی دل رفته و جان سوی لب

نیمه عمرم شده تا نیمشب

بر در مقصوره روحانیم

گوی شده قامت چوگانیم

گوی به دست آمده چوگان من

دامن من گشته گریبان من

پای ز سر ساخته و سر ز پای

گوی صفت گشته و چوگان نمای

کار من از دست و من از خود شده

صد ز یکی دیده یکی صد شده

همسفران جاهل و من نو سفر

غربتم از بیکسیم تلخ‌تر

ره نه کز آن در بتوانم گذشت

پای درون نی و سر باز گشت

چونکه در آن نقب زبانم گرفت

عشق نقیبانه عنانم گرفت

حلقه زدم گفت بدینوقت کیست

گفتم اگر بار دهی آدمیست

پیشروان پرده برانداختند

پرده ترکیب در انداختند

لاجرم از خاص‌ترین سرای

بانگ در آمد که نظامی درآی

خاص‌ترین محرم آن در شدم

گفت درون آی درون‌تر شدم

بارگهی یافتم افروخته

چشم بد از دیدن او دوخته

هفت خلیفه به یکی خانه در

هفت حکایت به یک افسانه در

ملک ازان بیش که افلاک راست

دولتیا خاک که آن خاک راست

در نفس آباد دم نیم سوز

صدرنشین گشته شه نیمروز

سرخ سواری به ادب پیش او

لعل قبائی ظفر اندیش او

تلخ جوانی یزکی در شکار

زیرتر از وی سیهی دردخوار

قصد کمین کرده کمند افکنی

سیم زره ساخته روئین تنی

این همه پروانه و دل شمع بود

جمله پراکنده و دل جمع بود

من به قناعت شده مهمان دل

جان به نوا داده به سلطان دل

چون علم لشگر دل یافتم

روی خود از عالمیان تافتم

دل به زبان گفت که ای بی زبان

مرغ طلب بگذر از این آشیان

آتش من محرم این دود نیست

کان نمک این پاره نمک سود نیست

سایم از این سرو تواناترست

پایم از این پایه به بالا ترست

گنجم و در کیسه قارون نیم

با تو نیم وز تو به بیرون نیم

مرغ لبم با نفس گرم او

پر زبان ریخته از شرم او

ساختم از شرم سرافکندگی

گوش ادب حلقه کش بندگی

خواجه دل عهد مرا تازه کرد

نام نظامی فلک آوازه کرد

چونکه ندیدم ز ریاضت گزیر

گشتم از آن خواجه ریاضت پذیر

---


ارسال نظر

نام:
ایمیل:
متن نظر:
 
برای مشاهده بهتر سایت از مرورگر فایرفاکس ، اُپرا و یا گوگل کروم استفاده نمایید